على اكبر دهخدا
641
امثال و حكم ( فارسى )
چو خواهد رسيدن كسى را گزند * بپرهيز چون بازدارد كسى اگر سوى دانش گرايد بسى . * ( چنين گفت كز دور چرخبلند . . . ) فردوسى . رجوع به : با قضا كار زار . . . و اذا جاء القضا . . . ، شود . چو خواهد ز دشمن كسى زينهار * تو زينهار ده باش و كينه مدار فردوسى رجوع به : از پى دشمن گريخته . . . ، شود . چو خواهى ز كس نشنوى ناسزا * مگو با وى آنچش سزاوار نيست . حضرت اديب . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود . چو خواهى سپه را سوى رزم برد * مكن پيشرو جز دليران گرد ( . . . سپه پيش دارو بنه بازپس * ز گرد بنه گرد بسيار كس چنان تاختن بركه اسبان ز كار * نباشند سست ار بود كارزار بدشوارى اندر مرو با سپاه * نه بىرهنمونان ناديده راه همان ديدهبان دار بر تيغ كوه * بهامون طلايه گروها گروه چو پيدا شود كينهخواهى بزرگ * كه باشد قوى با سپاهى بزرگ بهر گوشه كار آگهان برگمار * نهانش همى جوى با آشكار ز نخجير و از مى بپرهيز باش * بشب دير خسب و بگه خيز باش چو لشگرگه آيد برابر فراز * شبيخون نگهدار و لشگر بساز بگرد سپه سر بسر كنده كن * طلايه ز هر سو پراكنده كن هم از كنده و چاه پوشيده سر * بپرهيز و آسان شبيخون مبر بنوبت تو جا دار از پاسبان * كسانى كه هم گرد و هم پهلوان سپه پاك با ترك و خفتان كين * شب و روز ميدار اسبان بزين بدانگه كه آراست خواهى مصاف * منى بفكن از سر گه نام و لاف بداد و دهش دل بياراى و راى * پذيرش كن از نيكوى با خداى ( ؟ ) بدشت گل و خار و گنداب و چاه * مكن رزم كافتد به سختى سپاه هميدون مياراى از آن سو نبرد * كه در ديده باد آورد خاك و گرد وز آنروى كز تيغ كوه آفتاب * دو چشم تو را تيره دارد ز تاب به جائى گزين رزمگاه استوار * بر آب و علف راه نزديك و خوار ز پس دار در استوارى بنه * برش لشگرى رزم را يك بنه ( ؟ ) پياده به پيش آر صف ساخته * سپر در سپر تير و خشت آخته پى هر سپر هم پى بدگمان * خدنگ افكنى در كمين با كمان چنان كن كه هر نيزه ور روز جنگ * سپر دار باشد كمانى بچنگ